ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده ایم! (سفرنامه بمبئی)

نوشتن این سفرنامه تا حدود بسیار زیادی با بقیه سفرنامه ها متفاوت است. معمولا سفرنامه های دوستان را که می خوانیم یا به قصد سفر به همان شهر و دیار به دنبال کسب تجربه هستیم و یا می خواهیم خاطرات سفر پیشین خودمان را به همان شهر مرور کنیم؛ که الحق خواندن این سفرنامه ها حال و هوای خوب سفر را برایمان تداعی می نماید و به قولی وصف العیش نصف العیش است! من هم عاشق این دست سفرنامه ها هستم و چند تایی هم قبلا نوشته ام و البته از سفرنامه های همه دوستان بسیار لذت برده ام.

ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده ایم! (سفرنامه بمبئی)

برای دیدن تاج محل و مجسمه های بودا، تور هند ما را تجربه کنید.

اما این بار من برای نوشتن سفرنامه ای دست به قلم برده ام که شاید تعداد کمی را برای رفتن ترغیب کند چرا که اصلا هدف من ترغیب مسافران نبوده است. از همین ابتدا می توانم تصور کنم که عده ای یا در میانه راه از خواندن صرف نظر می نمایند یا در نظرات خواهند نوشت که هیچ گاه به این سفر نخواهند رفت (درست مثل سفرنامه کلکته که پارسال از من منتشر شد). اما من برای آنان می نویسم که سفر را برای آموختن دوست دارند و به دنبال کشف نادانسته ها عزم سفر می نمایند. برای آنان که شاید فرصت این چنینی را به دست نیاورند پس، دقایقی با من همراه و همسفر می شوند و از یافته های من می آموزند و از اشتباهاتم تجربه کسب می نمایند.

بخش اول: تصمیم به سفر و برنامه نریزی!

پس از سفر کلکته دو سال پیش و تجربیات متفاوت از هندوستان، به دنبال فرصتی بودم که شهر های دیگر این کشور پهناور را هم ببینم. قصد سفر تفریحی و آرامش بخش نداشتم و چون قبلا هم به گوا سفر نموده بودم، باید بین مثلث طلایی و بمبئی یکی را انتخاب می کردم. اما تعطیلات طولانی هم نداشتیم، من معتقدم برای دیدن سه شهر مهم یعنی تور مثلث طلایی باید وقت به اندازه کافی باشد. دلیل دیگر برای انتخاب سفر به بمبئی تحقیقات علمی بود که در ادامه بیشتر شرح خواهم داد.

در 6 ماه دوم سال 94 من و همسرم روزهای بسیار سختی را پشت سر گذاشته بودیم و متاسفانه با چند اتفاق ناگوار پیش بینی نشده روبرو شدیم که بواسطه آن ها ایام برایمان سخت می گذشت. در نهایت دلتنگی و به دنبال تغییر روحیه تصمیم گرفتیم نوروز 95 به اتفاق خانواده همسرم به سفری برویم تا حال و هوای همه عوض گردد. اما متاسفانه برنامه ریزی ها هماهنگ نشد و چون می بایست نوروز را در خانه می ماندیم قرار شد 5 روزی را در اسفند به یک سفر دو نفره برویم.

آنقدر تصمیم سفر سریع رخ داد که واقعا نتوانستیم درست برنامه ریزی کنیم. من که همواره برای سفر ها چند ماهی همه جوانب را آنالیز می کردم حالا تا زمان سفر دو هفته وقت داشتم. یک روزه تصمیم گرفتیم به هند برویم! پیش خود فکر کردیم که هم به هدف تحقیقانی می رسیم هم خرید می کنیم (در سفر پیش بسیار خرید خوبی را تجربه نموده بودیم) و هم هوا در آن فصل در هند مطبوع است و هم نسبتا کشور ارزانی را انتخاب نموده ایم!

از آنجا که ما ساکن شیراز هستیم، برای دریافت ویزای هند باید از بندر عباس اقدام می کردیم. تنها پرواز شیراز بندر عباس که می توانستیم صبح زود برویم و همان شب برگردیم پس فردای آن روز بود. اگر به هفته بعد موکول می شد به تاریخ سفر نمی رسیدیم، اگر روز دیگری می گرفتیم باید یک شب هم در هتل می ماندیم. خلاصه این هم یک اقدام عجولانه دیگر بر سر راه ما شد که همان روز بلیط شیراز بندر عباس را برای دو نفر خریدم. می دانستم که روزی که به کنسولگری می رویم باید همه مدارک کامل باشد چون کارمندان بندرعباس بسیار بدقلق هستند. زنگ زدم تا باز برای ویزای توریستی مطمئن شوم. (سری قبل که به هند رفته بودیم ویزای تحقیقاتی داشتیم که روند کار کلا متفاوت بود).

گفتند که باید هتل اوکی شده باشد و رزرو تنها کافی نیست. فقط یک روز وقت داشتم تصمیم گرفتم بلیط هواپیما را از تهران و با ایران ایر بخرم که مستقیم به بمبئی می رود، سالها بود من و همسرم قرار گذاشته بودیم هیچ سفری از تهران نرویم چون تجربه تلخ چندین سفر در اوایل ازدواج داشتیم و بعد از آن واقعا همه سفر ها را از شیراز برنامه ریزی می کردیم، اما خب ایران ایر از پرواز های خارجی مثل قطر ایرویز خیلی ارزانتر می شد و ما می خواستیم مثلا این دفعه ارزان سفر کنیم!!!! (در انتها سفرنامه به باطل بودن این خیال ما پی خواهید برد).

باز هم به دلیل کمی وقت سریع به وسیله سایت ایران ایر بلیط رفت و برگشت تهران بمبئی را به قیمت نفری 1100000 تومان رزرو کردم و پیش خودم گفتم وقتی کارهای ویزا انجام شد بعدا رزرو را قطعی میکنم یا اینکه اگر در کنسولگری خواستند که بلیط اوکی شده باشد با تلفن از آژانس می خواهم که بلیط را صادر کند و برایم ایمیل کند. بلیط رفت و برگشت شیراز تهران را هم همان موقع خریدم.

حالا نوبت هتل بود، من برای انتخاب هتل بسیار حساس هستم و می دانستم اصلا کار یک روز نیست. پس فقط سریع به 5 یا 6 هتل ایمیل زدم و پرسیدم برای تاریخ مورد نظر رزرو قطعی سریع احتیاج دارم و می خواهم حتما free cancellation باشد. اولین هتلی که طبق معمول سریعا جواب داد هتل گرند حیات بود. قیمت های خوبی هم پیشنهاد داده بود. سریع با یکی از اقوام در خارج از کشور تماس گرفتم و خواستم تا با کارت اعتباریشان رزرو مرا قطعی نمایند. چند ساعت بعد رزرو نهایی هتل و بلیط رزرو شده در دستم بود و همه فرم های اینترنتی ویزا را هم در خانه با دقت تمام پر کردم و با تمام مدارک صبح ساعت 6.5 به سمت فرودگاه حرکت کردیم.

بعد از رسیدن به بندر عباس به خیابان کنسولگری رفتیم و دو ساعتی معطل شدیم تا در را باز کردند و حدود ساعت 10.5 ما را پذیرفتند.

کنسولگری هندوستان در بندر عباس

همه مدارک را آنالیز کردند و بعد از نیم ساعت گفتند که در فرم های ویزا فقط یک عدد اشتباه وارد شده است و باید کل هر دو فرم دوباره پر گردد. فرم ها هم اینترنتی بود ضمناً گفتند که بلیط باید قطعی باشد و تنها 45 دقیقه زمان دارید تا با مدارک درست برگردید وگرنه به فردا موکول خواهد شد. آدرس کافی نت را پرسیدیم اما گفتند نمی دانیم! همسر من به شدت ناراحت شده بود هم از رفتار غیر اخلاقی کامندان و هم از این برنامه ریزی عجولانه من. از در کنسولگری که بیرون آمدیم گفت بیا از خیر این سفر بگذریم اما با اصرار من تاکسی دربست گرفتیم و سریعا به یک کافی نت رفتیم با این شرط که اگر امروز کارمان تمام شد که هیچ اما اگر نشد شب به شیراز برگردیم و قید هندوستان را بزنیم. در کافی نت قرار شد من سریعا فرم ها را دوباره پر کنم و همسرم بلیط ایران ایر را از سایت بخرد.

داستان های عجیبی که در کافی نت رخ داد و باعث شد کار ما خیلی بیشتر طول بکشد بماند، خلاصه ساعت 11.45 دقیقه شد و وقت ما تمام بود. همسرم بیرون رفت و گفت من زودتر می روم تو هم تا کارت تمام شد بیا.

خلاصه با استرس تمام و بدو بدو با یک ربع تاخیر خودم را به کنسولگری رساندم، خوشبختانه دوباره در را باز کردند. این بار مدارک کامل شده بود و حالا آقای سرکنسول خوش اخلاق شده بود، آغاز کرد به یادآوری خاطرات سری قبل و خوش و بش کردن با ما. در نهایت گفتند هفته دیگر حتما یک نفرتان باید برای تحویل دریافت پاسپورت بیاید و هر چه اصرار کردیم که دوستان مان در بندر عباس برای این کار بیایند قبول نکردند. ما تا شب به منزل دوستان رفتیم و آخر شب خسته و نالان برگشتیم شیراز.

فردا صبح مادرم با من تماس گرفت و گفت که الان داشتم با یکی از دوستانم صحبت می کردم و متوجه شدم برای نوروز تور هند گرفته اند و پروازشان هم از شیراز است اما هیچ کار خودشان انجام نداده اند حتی ویزا را هم آژانس برایشان گرفته است. گفتم محال است ویزای هند انگشت نگاری دارد و حتما باید برای انگشت نگاری خود مسافر برود، حتما شما اشتباه متوجه شده اید. خلاصه دوباره پیگیری کردیم و متوجه شدیم که بله یک آژانس محترم در شیراز اقدام به انگشت نگاری از مسافران می نماید و ویزا را ده روزه از تهران می فرستند!!! پرواز Air Arabia هم از شیراز به بمبئی می رود. اما در خصوص ویزا هیچ تبلیغی ننموده بودند حتی کنسولگری بندرعباس از این اتفاق بی اطلاع بود.

یعنی فقط خدا می داند که در آن لحظه چه حالی داشتم. یاد استرس های دیروز در کنسولگری و پرواز هفته آینده به بندرعباس افتادم و حسابی خودم را سرزنش کردم. اما هیچ راه دیگری نداشتم، پاسپورت ها در کنسولگری بود و باید می رفتم و می گرفتم. تنها کاری که به فکرم رسید این بود که لا اقل این موضوع را از همسرم مخفی نگه دارم تا بعد از سفر، که فقط یکی از ما حرص خورده باشد.

هر چه حساب کردم دیدم برای خرید بلیط هم اشتباه نموده ام و ای کاش از اول با پرواز ایرعربیا گرفته بودم. از قراری برای کنسل کردن پروازها با تمام جریمه ها حدود 600 هزار تومان باید می پرداختم، این کار را کردم و دوباره پرواز ایرعربیا را از شیراز به قیمت نفری 1600000 تومان خریدم تا لااقل رفتن از شیراز به تهران و برگشت و معطلی در فرودگاه امام را تجربه نکنیم. تا اینجا به حساب تصمیم عجولانه و برنامه ریزی سریع حدود 1400000 تومان ضرر نموده بودیم. (شامل هزینه رفت و برگشت به بندررعباس و جریمه بلیط ها) و با بلیط جدید انگار 4600000 تومان پول داده بودیم و هنوز حتی هتل رزرو ننموده بودیم. تنها دلخوشی من این بود که پرواز ایران ایر را مجبور بودیم یک هفته ای بگیریم اما با ایرعربیا برای 5 شب گرفتیم و دو شب در هزینه هتل صرفه جویی می شد.

اما خودم می دانستم که بعد از این همه تجربه و ادعا این بار حسابی خراب نموده ام، درست در حالتی بودم که نه راه پس داشتم نه راه پیش. بارها با خودم گفتم جهنم هزینه های از دست رفته، کاش کلا کنسل می کردم اما بلیط ایرعربیا کنسلی هم نداشت! خلاصه این را هم گذاشتم به حساب سلسله اتفاقات ناگوار سال 94 و آرزو کردم لااقل در سفر همه چیز به خیر و خوشی بگذرد.

بخش دوم: آغاز سفر

اواسط اسفند ماه بود که پرواز ما از شیراز با ایرلاین ایرعربیا به سمت شارجه و سپس بمبئی حرکت کرد. این اولین تجربه ما با ایرعربیا بود و الحق تجربه بدی بود. در طول پرواز هیچ پذیرایی نبود و تمام هواپیما پر از کارگر هندی و پاکستانی و عرب بود. فرودگاه شارجه بسیار شلوغ و در هم و نامرتب بود. البته توقف ما بسیار کوتاه بود و تنها وقت داشتیم به گیت خروج پرواز بعد برسیم. تقریبا یک ساعتی تا شارجه و حدود 4 ساعت تا بمبئی فاصله بود.

نمای شهر بمبئی از داخل هواپیما

تقریبا عصر به شهر بزرگ بمبئی رسیدیم.

بمبئی با نام جدید مومبای پایتخت ایالت ماهاراشترا از مهم ترین شهرهای کشور هند است. بمبئی در زبان هندی به معنای ساحل خوب است. این نام را استعمارگران پرتغالی بر این شهر نهادند. در سال 1996 نام این شهر به مومبای تغییر یافت که نام یکی از خدایان زن هندی است. اما در خارج از هند، این بندر بزرگ همچنان به بمبئی معروف است.

این شهر یکی از چهار شهر بزرگ و پرجمعیت کشور هندوستان است و پایتخت تجارتی آن به شمار می رود.

شهر بمبئی بزرگترین بندر هند در ساحل غربی این کشور است. این شهر در واقع مرکز بانکداری، تجارت، مبادلات مالی، بازرگانی و صنعت کشتی سازی هند به شمار می رود. جمعیت شهر، همراه با حومه اش به حدود بیست میلیون نفر می رسد. شدیدترین جلوه های تضاد طبقاتی جامعه هند را می توان در این شهر یافت. از یک سو صاحبان ثروت های سرشار در این شهر زندگی می نمایند و از سوی دیگر توده های فقیری که حتی قادر به سیر کردن شکم خویش نیستند. بیش از نیمی از جمعیت شهر در حصیرآبادها و حلبی آبادها به تیرگی روزگار می گذرانند.

فرودگاه چاتراپاتی شیواجی دومین فرودگاه از نظر تردد در هندوستان می باشد. فرودگاه بسیار بزرگ، زیبا و نوساز این شهر فرای تصور من بود. البته که بمبئی قلب تجاری هندوستان و شهر بسیار مهمی است اما وقتی یاد فرودگاه های کشورمان افتادم غمی بر دلم نشست.

فرودگاه بمبئی

در طبقه زیرین فرودگاه پارکینگ تاکسی ها قرار داشت که ابتدا باید از دفتر تاکسیرانی قبض تهیه می کردیم و بر خلاف جاهای دیگر اینجا خبری از چانه زنی نبود. حدود 40 هزار تومان هزینه تاکسی تا هتل را پرداخت کردیم و به سمت ماشین رفتیم. تاکسی های بمبئی از کلکته که قبلا دیده بودم خیلی بهتر بود. کولر داشتند و تقریبا تمیز بودند.

حدودا یک ساعت و نیم فاصله فرودگاه تا هتل بود. شهر بمبئی مانند نوار باریکی از شمال تا جنوب در کنار دریا کشیده شده است که فرودگاه در وسط شهر قرار گرفته است. منطقه توریستی و تجمع بیشتر هتل ها در جنوب شهر است که نسبت به بقیه جا ها تمیز تر و قشنگ تر است و شمال شهر محل زندگی، کار و بسیار شلوغ و نامرتب است.

درست مثل تمام شهر های دیگر هند در اولین لحظه ورود به شهر با صدای ممتد بوق ماشین ها و ترافیک شدید روبرو می شوید.

من تصمیم گرفته بودم مدت اقامت 5 شبه را بین دو هتل تقسیم کنم. قبلا هتل گرند حیات را که با عجله رزرو نموده بودم کنسل کردم و دو تا هتل سر لیست هتل های بمبئی را انتخاب کردم. اولین هتل محل اقامت ما، هتل 5 ستاره ترایدنت نریمان بود که در منطقه معروف نریمان پوینت و در ابتدای مارین درایو یا گردنبند ملکه(queens necklace) واقع شده است. این منطقه که لب دریا قرار گرفته است، به صورت خط ساحلی نیم دایره ای است که هتل ترایدنت درست بر سر این هلال قرار گرفته و شب ها تا دیروقت بیرون هتل و بر دیواره کنار ساحل پر از جمعیت میگردد.

. مارین درایو از پنجره اتاق

هتل ترایدنت نریمان پوینت

وقتی به هتل رسیدیم هوا تاریک بود. برای رزرو، من فقط به هتل ایمیل زده بودم و بدون کارت اعتباری رزرو را برایم انجام داده بودند. البته کمی هم تخفیف روی قیمت اتاق داده بودند. در هنگام پذیرش قیمت کامل اتاق را به دلار پرداخت کردیم اما چون خیلی قیمت تبادل با صرافی بیرون تفاوت داشت قرار شد فردا که پولهایمان را تبدیل کردیم با همان روپیه توافق شده پرداخت کنیم و دلار ها را پس بگیریم.

قیمت سه شب اقامت در این هتل به همراه صبحانه برای ما حدود 1 ملیون و هشتصد هزار تومان شد. یعنی شبی 11 هزار روپیه که برای آن فصل سال که اوج سفر به بمبئی است و امکانات لوکس هتل قیمت مناسبی بود. در کل به نظر من هتل های هند در مقایسه با ایران بسیار ارزان هستند.

اتاق ما در طبقه های بالا قرار داشت و منظره زیبای دریا و مارین درایو بسیار دیدنی بود. گرچه ما برای اتاق رو به شهر پول داده بودیم اما بدون هزینه، اتاق ما را به اتاق رو به دریا ارتقا دادند. پنجره اتاق سرتاسری بود، البته مساحت اتاق کوچک بود اما وسایل راحتی داشت. تمام امکانات اتاق کامل بود و روزانه علاوه بر آب و انواع چای، یک ظرف میوه هم در اتاق شارژ میشد.

شام را به رستوران هتل رفتیم و آخر شب به قصد قدم زدن به بیرون هتل رفتیم. جمعیت زیادی روی دیواره کوتاه ساحلی نشسته بودند و دست فروشان انواع خوراکی ها را می فروختند. اما بوی بسیار بد دریا ماندن را برای ما غیر قابل تحمل کرد و زودتر به هتل برگشتیم و در لابی بزرگ هتل زمانی نشستیم و روز اول تمام شد.

شب از اتاق کناری صدای داد و فریاد چند مرد هندی تا صبح بلند بود، نمی دانم دعوا می کردند یا تعریف اما تا خود صبح نتوانستیم بخوابیم. یکی دو بار هم با پذیرش تماس گرفتیم و آن ها هم تذکر دادند اما فایده نداشت. فردا صبح یک نامه عذرخواهی از طرف مدیر هتل در اتاق بود و هفته بعد هم که به ایران برگشتیم باز نامه ای از یک مقام ارشد این هتل زنجیره ای برای من رسید که موضوع را فهمیده بود و بسیار عذرخواهی نموده بود. گرچه خواب آن شب ما خراب شده بود اما این حد از مشتری مداری برایم جالب بود.

اگر می خواهید اطلاعات کامل هتل را ببینید قبلا در متنی جداگانه نوشته ام که می توانید در اینجا آن را ببینید.

بخش سوم: گردش در شهر

تصمیم گرفتیم روز اول را به دیدن مکان های دیدنی شهر بگذرانیم و روزهای بعد با وقت آزاد تری به دنبال بقیه کارها باشیم. دم در هتل یک ماشین کولردار که راننده ای مودب داشت و بسیار خوب انگلیسی صحبت میکرد را برای یک روز کامل کرایه کردیم. در هتل های هند وقتی یکی از مسافران سوار ماشینی غیر از ماشین هتل میگردد دربان هتل برای امنیت بیشتر مسافران مشخصات راننده و شماره ماشین و شماره اتاق مسافر را می گیرد. راننده برای کل روز از ما 1300 روپیه معادل حدود 70 هزار تومان گرفت. بیشتر مناطق دیدنی شهر را به ما نشان داد و هر جا لازم بود منتظر ماند تا بازدید ما کامل گردد.

اولین مکانی که ما رفتیم انتهاه راه آهن معروف شهر یعنی انتهاه چاتراپاتی شیواجی یا ایستگاه مرکزی قطار ویکتوریا بود این بنای زیبا توسط معماری انگلیسی به نام فردریک ویلیام استیونز طراحی شده و به طور رسمی در سالروز تاجگذاری ویکتوریای اول، ملکه بریتانیا افتتاح شد و به افتخار وی به نام انتهاه ویکتوریا نام گذاری شد. پس از استقلال هند از امپراتوری بریتانیا، نام انتهاه ویکتوریا به افتخار چاتراپاتی شیواجی، بنیان گذار امپراتوری مراتا، به نام فعلی تغییر نام داد. به دلیل شلوغی و ازدحام درون ترمینال بیشتر بازدیدنمایندگان فقط از نمای بیرونی ساختمان دیدن می نمایند. این ترمینال محل فیلم برداری پایکوبی معروف فیلم میلیونر زاغه نشین نیز بوده است.

ترمینال ویکتوریا

سپس به خیابانی زیبا رفتیم که در یک طرف دانشگاه بمبئی و دادگاه عالی قرار داشت و در طرف دیگر میدانی بسیار بزرگ معروف به اووال میدان بود که در آن همواره جوانان زیادی در حال بازی کریکت بودند.

دانشگاه بمبئی

دادگاه عالی بمبئی

ماووال میدان

سپس به مسجد حاج علی معروف به حاجی علی درگاه رفتیم. این درگاه آرامگاه یکی از بزرگان طریقت تصوف، مسجد و زیارتگاه مسلمانان هند در شهر بمبئی است. این آرامگاه در میان آب دریا قرار گرفته است. در آن گرما باید مسافتی بسیار طولانی را در جهتی بر روی پل پیاده روی می کردیم تا به مسجدی سفید رنگ برسیم.

در روی پل انواع دست فروشان و گدا ها به چشم می خوردند، جمعیت بسیاری در حال رفت و آمد بودند و گرما آزار دهنده بود. به مسجد که رسیدیم یک ساختمان سفید خیلی معمولی دیدیم که هنر خاصی صرف طراحی معماری آن نشده بود. در محوطه دوری زدیم و برگشتیم. تشنه و نالان به ماشین رسیدیم و به سمت مقصد بعدی حرکت کردیم.

مسجد حاج علی درگاه

در راه به یک معبد بسیار تمیز رسیدیم و از راننده خواستیم زمانی توقف کند، ما که قبلا معابد هندوی بسیاری دیده بودیم و اکثر آنان بسیار کثیف بودند از دیدن معبدی به این تمیزی تعجب کردیم. در همان ورود باید کفش ها را تحویل کفشداری می دادیم اما زمین پوشیده از سنگ مرمر سفید و بسیار تمیز بود. اینجا معبد جین بود. آیین جین یکی از مذاهب نشأت گرفته در هند در قرون 5 تا 7 قبل از میلاد می باشد. این آیین هدفش را فراهم کردن جهتی به سمت پاکسازی روحانی و رستگاری معرفی می نماید. پیروان این آیین از آزار هر گونه جاندار پرهیز می نمایند، همه گیاهخوار هستند و پوشیدن لباس را حرام می دانند اما فرقه ای از اینان به نام سفید جامگان مقداری پارچه سفید به دور خود می پیچند. گاندی رهبر انقلابی هندوستان نیز از ایام جوانی تحت تاثیر آیین جین همینگونه لباس می پوشید.

ما نمی توانستیم درون معبد وارد شویم فقط در محوطه حیاط اجازه عکسبرداری گرفتیم. حس بسیار خوبی در این ساختمان حکمفرما بود. چهره های افراد میانسالی که آنجا به کارهای خیریه و عبادت مشغول بودند بسیار محبت آمیز بود.

سپس به مانی باوان، خانه محل زندگی گاندی رفتیم که حالا شبیه موزه است. در تمام ساختمان داستان زندگی این مرد بزرگ را با عکس ها و ماکت هایی نمایش می دادند و مقداری از وسایل شخصی وی را در اتاق ها گذاشته بودند. خواندن جملاتی که از وی نقل شده بود این حد از محبوبیت را کاملا توجیه می کرد.

نمای بیرونی خانه گاندی

مقداری از وسایل شخصی گاندی

صحنه مرگ همسر گاندی

موزه گاندی

در طول جهت، راننده یک پارک و یک ساحل را هم به ما نشان داد که جاذبه خاصی نداشت و به تحمل گرما و پیاده شدن نمی ارزید. سپس به بزرگترین رختشورخانه بمبئی رفتیم که واقعا عجیب بود. اینجا که Dhobi Ghat نام داشت مکان بسیار بزرگی بود در فضای آزاد که تعداد زیادی حوضچه در آن قرار داشت. از تمام شهر بمبئی مردم، بیمارستان ها و هتل ها لباس ها را برای شستن به اینجا می آوردند و افراد با دست به شستن و آویزان کردن لباس ها مشغول بودند. واقعا عجیب و دیدنی بود.

عکس از اینترنت

نزدیک بعد از ظهر بود و ما که تا میانه های شهر رفته بودیم به جای برگشت به هتل از راننده خواستیم ما را به بزرگترین مرکز خرید شهر به نام palladium ببرد. مرکز خرید در محله lower parel قرار داشت و بسیار بزرگ و شیک بود و تمام برندهای گران جهان در این جا نمایندگی داشتند. در محوطه بیرون مرکز خرید نیز تعدادی فروشگاه، چندین رستوران و یک محل برگزاری جشنواره قرار داشت. برای ناهار به رستوران copper chimney رفتیم و از منو، غذای مرغ افغانی همراه با چلو سفید سفارش دادیم که بسیار خوشمزه و البته تند بود. هزینه غذا در رستوران برای دو نفر تقریبا 60 هزار تومان شد.

سپس به داخل مرکز خرید رفتیم و بعد از دو ساعتی گشت و گذار خسته از یک روز شلوغ به هتل برگشتیم.

بخش چهارم: دیدار با پارسیان

اصلی ترین هدف من از انتخاب بمبئی دیدار با پارسیان و تحقیق در خصوص زندگی ایشان در هند بود. احتمالا دوستان عزیز با پارسیان هند آشنایی دارند اما برای کسانی که اطلاع ندارند عرض می کنم که ایشان هموطنان زرتشنی ما بودند که حدود 1200 سال پیش و پس از سلطه اعراب مسلمان بر ایران، به هند کوچ کردند و ابتدا در ایالت گجرات ساکن شدند. جامعه هند با چند شرط اینان را به عنوان شهروند پذیرفت و تا کنون به عنوان جامعه ای بسیار تاثیرگذار و پیروز در هندوستان زندگی نموده اند و به جز دین و چهره، تقریبا هندی شده اند. در تمام این اعصار قانون ازدواج ایشان حکم نموده است که فقط با هم کیشان خود وصلت می نمایند و کسی را نیز به دین خود راه نمی دهند، به همین دلیل است که چهره های دقیقا ایرانی دارند. اکنون از میان حدود 100 هزار نفر جمعیت پارسی ها، بیشترین تعداد در بمبئی زندگی می نمایند.

ما که به دنبال ردپایی از حضور پارسی ها به بمبئی سفر نموده بودیم، از قبل لیستی از عبادت گاه ها و محله های زندگی ایشان با خود داشتیم. صبح به رسپشن رفتم و با یک جوان مودب و بسیار آراسته آغاز به صحبت کردم. او که می دانست از ایران آمده ایم پس از دیدن لیست من و اسامی آتشکده ها پرسید که آیا شما زرتشتی هستید؟ من پاسخ دادم خیر اما برای دیدن پارسی ها آمده ایم. او هم خود پارسی بود و اطلاعات بسیار با ارزشی به ما داد. با اینکه می دانستم اما تاکید نمود که به غیر از پیروان دین زرتشت کسی اجازه ورود به آتشکده ها ندارد. مهم ترین آتشکده ها را به ما معرفی کرد که اکثرا خیلی از محل اقامت ما دور بودند.

تصمیم گرفتیم پیاده گشتی در خیابان های اطراف هتل بزنیم چرا که محیط اطراف بسیار زیبا بود و می دانستیم در نزدیکی می توانیم ردپایی از پارسیان را پیدا کنیم. خیابان هایی پر از درخت و سرسبز بود و چون این منطقه بیشتر توریستی بود، از ترافیک شلوغ هم خبری نبود. هوا در اسفند ماه خوب بود. البته نه به خوبی اسفند شیراز بلکه در مقایسه با گرمای طافت فرسای هند که ما قبلا تجربه داشتیم. به یک ساختمان عجیب رسیدیم که نماد فروهر روی ساختمان ما را به داخل کشید. اینجا یک چاه مقدس بود به نام چاه بهرام که تعدادی پارسی در اطراف آن به عبادت مشغول بودند.

با یکی از آقایان که آنجا بود صحبت کردیم و وقتی فهمید از ایران آمده ایم خیلی راضی شد. به ما گفت بیایید تا آتشکده ای در این نزدیکی را به شما نشان بدهم. در راه مقداری با هم صحبت کردیم و گفت اگر دوست دارید فردا صبح شما را برای دیدن برج خاموشی می برم. برج خاموشی مکانی است معمولا بر بالای تپه یا بلندی، که زرتشتیان اجساد مردگان خود را طی مراسمی خاص در آن جا می گذارند تا کرکس ها گوشت آن ها را بخورند و سپس استخوان ها را به گودالهایی به نام استودان منتقل می نمایند. این کار به خاطر این انجام می گردد که در اعتقاد زرتشتی خاک، آب و آتش مقدس هستند و نباید با بدن مرده، که ناپاک ترین چیز است، آلوده شوند. پس نه می توانند مرده را در خاک دفن نمایند، نه بسوزانند و نه در دریا رها نمایند پس بر بالای برج خاموشی می برند. البته در ایران دیگر این روش را به خاطر جلوگیری از انتشار آلودگی و رعایت بهداشت انجام نمی دهند اما شما اگر به یزد تشریف ببرید هنوز برج خاموشی زرتشتیان را که متروکه است می توانید ببینید.

در هندوستان هم به دلیل کاهش جمعیت کرکس ها نگرانی هایی برای جامعه پارسیان بوجود آمده است. اما هنوز به همین سنت مردگان را بدرقه می نمایند.

به آتشکده ای قدیمی رسیدیم که چون می دانستیم اجازه ورود نداریم تنها چند عکس گرفتیم و با آقای مهربان خداحافظی کردیم و قرار شد فردا در صورت تمایل به دیدن برج خاموشی با او تماس بگیریم.

نزدیک ظهر شد و به خاطر خستگی و گرمای ظهر تصمیم گرفتیم دوباره به همان مرکز خرید برویم و آن جا غذا بخوریم. هر چه از جنوب بمبئی دور می شدیم همان صحنه های آشنای خیابان های کثیف هند و تجمع زاغه نشینان بیشتر می شد.

این مرکز خرید که بهترین مرکز خرید شهر بود، نزدیک ترین مرکز خرید به هتل ما بود و اگر می خواستیم به بقیه مراکز خرید شهر سر بزنیم خیلی دور بودند و بیشتر وقت ما در راه تلف می شد. تقریبا 45 دقیقه در تاکسی بودیم و 300 روپیه معادل تقریبا 15000 تومان کرایه دادیم.

ناهار را در subway خوردیم و آغاز کردیم به خرید. بر خلاف سفر قبل به هندوستان که ما در فصل بارانی تجربه حراج های فوق العاده داشتیم سال جاری اصلا از حراج خبری نبود. قیمت ها هم تقریبا بالا بود به جز برندهای هندی که قیت های خوبی دارند. تقریبا دو سه ساعتی گشتیم، خرید کردیم و به هتل برگشتیم تا از مجموعه اسپای هتل استفاده و کمی استراحت کنیم.

عصر به خیابان کولابا رفتیم تا به یکی از محله های زندگی پارسیان برویم، ایشان در بمبئی چند محله یا کولونی دارند و همه دور هم زندگی می نمایند. بزرگترین این مجتمع ها خسروباغ نام دارد، در خیابان بسیار معروف کولابا که محل گردش شهر است. ما هم قدم زنان به آنجا رفتیم و با دیدن سر در بزرگ خسرو باغ به داخل رفتیم. یک محوطه بسیار بزرگ، تمیز و سرسبز که اطراف آن را ساختمان های نسبتا قدیمی چهار طبقه فرا گرفته بود و در وسط، پارک، زمین بازی و چمن بود. دور تا دور در راه رو ها نیمکت بود. در انتهای باغ، آتشکده ای کوچک داشتند که چند نفری در حال عبادت بودند و ما از بیرون دقایقی آن ها را تماشا کردیم.

سپس در محوطه گشتی زدیم و از دیدن چهره هایی که همه شبیه به ایرانی ها بودند کلی تعجب کردیم. گویی این جا خاک هند نبود، همه جا تمیز بود، چهره ها زیبا و مهربان بودند. ماشین های گران قیمت در محوطه و طرز لباس پوشیدن افراد حاکی از آن بود که این ها جامعه ای ثروتمند هستند.

همان طور که راه می رفتیم به یک نیمکت رسیدیم که دو خانم و یک آقای مسن روی آن نشسته بودند. لحظه ای نگاه یکی از خانم ها به من گره خورد و لبخندی زد. من هم سلام کردم و ایشان سریع گفتند من شما را می شناسم.

بعد جلو رفتیم و خودمان را معرفی کردیم و گفتیم احتمالا به خاطر شباهت با کسی اشتباه گرفتید، ما از ایران آمده ایم. با شنیدن این جمله به قدری هیجان زده شدند که خانم بلند شد و به شدت از ما استقبال کرد. می گفت باورم نمی گردد که دو نفر ایرانی به دیدن ما آمده اند. من از سابقه تحصیلات و کارهای تحقیقاتی ام برای ایشان گفتم و جالب بود که این دو خانم هر دو نویسنده بودند و یکی از آنها حتی بارها به ایران آمده بود. خانم و آقایی که زن و شوهر بودند اصرار کردند که به منزلشان برویم تا کتاب ها و نوشته هایش را نشانمان بدهد. آن خانم دیگر که جوان تر بود به من گفت که یکی از اساتید که اتفاقا به دنبالش بودم نیز در همان مکان زندگی می نماید و قرار شد برای فردا قراری ترتیب دهد تا من پیش ایشان بروم.

با او خداحافظی کردیم و به اتفاق همسرم به خانه زن و مرد مسن رفتیم که در طبقه سوم بود و آسانسور هم نداشت. در راه خانم گفت که من 79 سال سن دارم و روزی چهار بار این پله ها را بالا و پایین می روم. به منزلشان که رسیدیم یک آپارتمان بسیار کوچک و ساده بود و گفت که اینجا همه خانه ها شبیه هم است و هیچ کس مالک نیست. اجاره کمی پرداخت می نمایند و می توانند مادام العمر اینجا ساکن باشند. بسیار خوش برخورد بودند و سریع همه داستان زندگی خودشان و فرزندانشان را برای ما تعریف کردند. همه مجلاتی که در آن مطلب نوشته بود برایمان آورد و به ما نشان داد. و سپس ما از آن ها خداحافظی کردیم و تمام راه داشتیم با هم در خصوص سادگی و صمیمیت آنها می گفتیم.

به یک رستوران معروف در خیابان کولابا رفتیم و شام خوردیم. و سپس به هتل برگشتیم.

صبح روز بعد، پس از صبحانه به استراحت در هتل پرداختیم چون باید امروز هتل را تحویل می دادیم و به هتل دوم میرفتیم. حدود ساعت 11 اتاقمان را تحویل دادیم و با چمدان ها به سمت محل اقامت بعدی رفتیم. ما برای دو شب و سه روز آخر هتل بسیار مجلل و معروف تاج محل پالاس را گرفته بودیم. با اینکه هتل اولی هم از بهترین های بمبئی بود اما در هتل تاج محل از بدو ورود همه چیز متفاوت بود.

هتل تاج محل پالاس دقیقا روبروی دریا و بنای دروازه هندوستان قرار گرفته است. پشت هتل خیابان کولابا است و هتل از دو بخش برج تاج و قصر تاج محل تشکیل شده است. در سال 2008 این هتل در جریان یک حمله تروریستی خساراتی را متحمل شد و تعداد زیای جان باختند.

از آن پس تمهیدات امنیتی فوق العاده ای در تمام شهر و به خصوص این هتل حکم فرماست. در ورودی، گیت امنیتی است که تمام وسایل و حتی تاکسی ها و ماشین ها را چک می نمایند. البته این کار ها را بسیار مودبانه و با لبخند و احترام انجام می دهند.

هتل تاج محل پالاس و دروازه هندوستان

به محض ورود یک خانم با لباس هندی به استقبال ما آمد، یک گردنبند گل و یک گردنبند شبیه تسبیح از چوبی معطر به گردن ما آویخت و ما را به یک سالن مخصوص و بسیار مجلل هدایت کرد و از ما خواست تا چند دقیقه ای استراحت کنیم. گارسن آنجا یک نوشیدنی خاص و بسیار خوشمزه از میوه های استوایی برای ما آورد و درست به محض اینکه ما جرعه آخر نوشیدنی را خوردیم همان خانم دوباره بازگشت و از ما خواست به دنبال او به اتاق برویم. وقتی اتاق را به ما نشان داد و از رضایت ما مطمئن شد آن وقت دفتر و قلم در آورد و رزرو ما را نهایی کرد و همان جا تصفیه حساب کرد.

این روش که به private check in معروف است، بسیار جالب و خاص بود چرا که ما احتیاج نبود در لابی مدتی معطل چک این کردن بمانیم. هزینه اقامت در این هتل برای دو شب 37 هزار روپیه معادل دو ملیون تومان شد. ما از اینکه پول هتل را همان ابتدا دادیم راضی بودیم چون هم نگران گم شدن پول نبودیم هم تکلیفمان با باقیمانده پولهایمان روشن بود و می توانستیم روی بقیه هزینه های احتمالی حساب کنیم. این هم یکی از موهبت های تحریم و نداشتن کارت اعتباری است!

من مختصری از هتل تاج محل می نویسم اما پیشنهاد می کنم اگر معرفی من را در خصوص این هتل قبلا مطالعه نفرمودید اینجا را مطالعه کنید چرا که اگر بخواهم همه را دوباره بنویسم سفرنامه بسیار طولانی خواهد شد.

داستان احداث هتل تاج محل بمبئی، مانند داستان بنای تاج محل اصلی در آگرا شنیدنی است. در زمان سلطه بریتانیا در هند، جمشیدجی تا تا، از بازرگانان پارسی یا زرتشتی هند که بعدا پدر صنعت هندوستان لقب گرفت، می خواست برای یکی دو روز در هتل واتسن، از بهترین هتلهای بمبئی بماند. به او اجازه نمی دهند، چون هتل مختص سفیدها یا فرنگی ها بود. زخم این اهانت اجنبی ها در سینه جمشیدجی تاتا می ماند و تصمیم می گیرد هتلی بسازد که هتل واتسون را هم تحت الشعاع قرار دهد.

این پارسی بزرگوار که سرمایه دار هم بود، با یاری دو معمار هندی و یک معمار انگلیسی همین هتل مجلل را ساخت که روز 16 دسامبر سال 1903، یعنی 112 سال پیش، درهایش را به روی میهمان ها باز کرد و اجازه داد که هندی ها هم مانند انگلیسی ها زیر یک سقف اقامت نمایند و هیچ نوع تبعیض قومی و نژادی برای میهمان هایش قائل نبود.

در جریان جنگ جهانی نخست وارثان جمشیدجی تاتا، هتل تاج محل را به یک بیمارستان 600 تخت خوابی تبدیل کردند. خود جمشیدجی تاتا در سال 1904، یک سال بعد از گشایش هتل تاج درگذشت. اما او در طی 65 سال زندگی اش یک امپراطوری صنعتی را بنا نهاد که همچنان با نام گروه تاتا پابرجاست و از بزرگترین شرکت های هند به شمار می رود. حالا هم می توان نام تاتا را روی بسیاری از فرآورده های صنعتی هند دید؛ از رایانه گرفته تا خودرو و کامیون.

نمای حیاط هتل

این که می دانستم در هتلی اقامت دارم که سازنده آن و یکی از طراحان اصلیش هر دو زرتشتی بوده اند و اصالتی ایرانی داشته اند حس خیلی خوبی بود. گویی که سخاوت و شکوه هتل و زیاده خواهی سازنده آن، بویی از فرهنگ دست و دلباز ایران قدیم را به مشام می رساند، گرچه ردی از معماری ایران در هیچ کجای هتل دیده نمی شد اما مهم نام ایرانی جمشید بود که لبخندی پر غرور بر لبان ما می نشاند.

جلال و شکوه هتل واقعا وصف ناپذیر است. تمام شخصیت های مهم سیاسی و مالی جهان و حتی ستارگان مشهور برای اقامت در بمبئی این هتل را انتخاب می نمایند. افرادی از جمله شاه ایران به همراه ملکه ثریا، باراک اوباما، هیلاری کلینتون، ویلیام و کیت (دوک و دوشس کمبریج)، آمیتا پاچان، اوپرا وینفری و ...

راه پله معروف هتل

مجسمه جمشیدجی تاتا

تمام خستگی سفر با دیدن هتل فراموش شد و پس از تحویل اتاق به قصد دیدار از یک رستوران بسیار معروف ایرانی راهی شدیم. نقشه را از روی موبایل پیدا کردیم و در خیابانی بسیار زیبا از تاکسی پیاده شدیم. تابلو کوچک رستوران بریتانیا را از دور دیدیم و به شوق دیدار پیرمرد معروف پارسی راهی شدیم.

رستوران همانطور که در عکس ها دیده بودم مغازه ای کوچک و قدیمی با میزهای عادی و دیوار هایی دودزده بود. اما تمام میزها پر بود. این رستوران که شهرت جهانی دارد هر روز فقط از ساعت 12 تا 4 بعداز ظهر کار می نماید و تمام شهرت خود را مدیون زرشک پلو است. میهمانان رستوران را بیشتر توریست ها تشکیل می دهند اما ما متوجه شدیم که متاسفانه ایرانی ها کمتر به اینجا سر می زنند.

بر سر میز نشستیم و آقای بومن کوهینور صاحب 94 ساله رستوران به رسم معمول، سر میز ما آمد و آغاز کرد به خوش آمد گویی و خوش و بش البته به انگلیسی. سپس پرسید از کجا آمده اید و وقتی اسم ایران و شیراز را شنید خنده تمام صورتش را فراگرفت و گفت: به به خوش آمدید. قدم بر چشم ما گذاشتید. از شهر گل و بلبل آمدید. و خلاصه با لهجه ای شیرین و به فارسی مدتی با هم صحبت کردیم.

خانواده ایشان بیش از صد سال پیش از یزد به بمبئی مهاجرت نموده بودند و پسران آقای کوهینور هم که همان جا کار می کردند سالها در ایران زندگی نموده بودند. زرشک پلو سفارش دادیم که البته طعمش کاملا هندی بود و پر از ادویه بود. اما خب همین که اسمش ایرانی بود خوب بود. بعد یک دسر کرم کارامل خوشمزه خوردیم چرا که دوست نداشتیم زود از آن محیط صمیمی خارج شویم.

داستان زندگی و علاقه این شخص به خاندان سلطنتی بریتانیا به قدری معروف است که دلیل شهرت وی در جهان است. اگر علاقمند به خواندن داستان مفصل و جالب این رستوران هستید قبلا در اینجا متن کاملی نوشته ام که می توانید مطالعه بفرمایید.

در راه برگشت، به موسسه آسیایی کاما رفتیم که یکی از بزرگترین مجموعه های کتاب ایران شناسی را دارد. بعد از خرید تعدادی کتاب به هتل بازگشتیم و بعد از ظهر در کنار استخر و اسپای هتل استراحت کردیم.

من تصمیم گرفتم بقیه روز را در هتل بمانم و به اتفاق یکی از راهنماهای هتل، ساعتی تمام زوایای هتل را گشتیم و ایشان تمام داستان های پشت ساخت و معماری هتل و سرگذشت جالب آن را برایمان تعریف کرد. شب به خیابان رفتیم و کمی اطراف را پیاده گشتیم. در یک رستوران کوچک شام خوردیم و بازگشتیم.

خیابان کولابا

صبح برای اولین بار به رستوران هتل برای صرف صبحانه رفتیم. من که معمولا صبحانه فقط به دنبال پنیر و چای و عسل می گردم با دیدن آن همه تنوع که شامل غذاهای بین المللی و بیشتر غذاهای گرم بود به سر میز برگشتم و دیدم انواع مربا و عسل و یک ظرف کره بر سر همه میزها هست از گارسن پنیر سفید خواستم و از آشپزخانه برایم آورد. جالب است در هند من هیچ وقت پنیر سفید نه در فروشگاه ها دیدم نه در هتل ها اما در هتل اگر بخواهید برایتان می آورند شاید از خارج وارد مینمایند و قیمتش گران است.

برای دیدن دروازه هند به بیرون از هتل رفتیم و سپس دوباره به مرکز خرید سری زدیم. خرید های آخر را هم انجام دادیم و ظهر باز به رستوران هندی ایرانی دیگری به نام لئوپولد رفتیم. البته این یکی بزرگ و بسیار شلوغ بود و همه دیوار ها پر بود از قاب عکس. به یاد کلکته یک بریانی خیلی خوشمزه خوردیم.

عصر طی قراری که با استاد ایران شناس داشتم دوباره به خسروباغ رفتیم و در کمال تعجب دیدیم که منزل ایشان هم یکی از همان آپارتمان های کوچک و ساده است و دقیقا سر ساعت قرار که رسیدیم ایشان منتظر ما بودند ما کمی سوغاتی زعفران و پسته برای ایشان برده بودیم. با وجود کهولت سن با حوصله تمام با من و همسرم صحبت کردند و از احوال ایران و دانشگاه پرسیدند و تعدادی کتاب و مقاله به من هدیه دادند و گفتند در سفر بعدی برایم گز اصفهان بیاورید.

متاسفانه ایشان فارسی نمی توانستند صحبت نمایند و سالها بود به ایران سفر ننموده بودند اما جمله تاثیر گذاری گفتند که برای همواره در ذهن من خواهد ماند. ایشان گفتند با اینکه ما پارسی ها قرنهاست در کشور هند زندگی می کنیم اما روزی نیست که در صحبت هایمان یا در افکارمان به یاد ایران نباشیم و همواره خود را ایرانی می دانیم. اینجا بود که به یاد شعری افتادم که در اطراف یزد و در زیارتگاه زرتشتیان پیر چک چک دیده بودم:

ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده ایم

از بد حادثه اینجا به پناه آمده ایم

قدم زنان به هتل برگشتیم و در کوچه پشت هتل که محل فروشگاه های عتیقه فروشی بود برای خرید شال کشمیر به داخل یکی از این فروشگاه ها رفتیم. فروشنده پیرمردی مسلمان و اهل کشمیر بود بسیار خوش برخورد و صمیمی و جهان دیده. حدود نیم ساعتی با ما صحبت کرد و از جامعه بمبئی برایمان گفت. وقتی هدف ما را از سفر شنید گفت که من تاجر هستم و خوب فرق درست کار و کلاهبردار را تشخیص می دهم، در طول سالهای زندگی ام در میان پیروان دیگرادیان، درست کار تر از این جماعت پارسیان ندیده ام، این ها بسیار خیر هستند و صرف نظر از دین و مذهب و ملیت افراد، به همه یاری می نمایند و با وجود تعداد کم، بسیار در هندوستان محبوب هستند و آمار خلاف و جرم در بین آنها تقریبا صفر است.

بسیار از هم صحبتی با این مرد با سواد و مهربان استفاده کردیم. بعد از خداحافظی و البته خرید با خیال راحت از اجناس اصل کشمیر به سمت کافی شاپ استارباکس در پشت هتل رفتیم و هر دو، ساعتی در سکوت نشستیم و به حرف های این دو پیرمرد فکر کردیم.

چقدر انسان های خوب در جهان فراوانند و شاید فقط در هند است که می توانی در یک روز با چند شخصیت تاثیرگذار از ادیان مختلف برخورد کنی و از هر کدام درسی از انسانیت بگیری. الحق که هندوستان کشوری است پر از راز و رمز و پر از ناشناخته ها.

وقتی به هتل رسیدیم شب بود و دیدیم علاوه بر رستوران های متعدد هتل، یک باربیکیو هم کنار استخر و در فضای باز راه انداخته اند و میز های شام بسیار رمانتیک چیده اند جالب است که ظهر اثری از هیچ کدام نبود. تصمیم گرفتیم شام را همان جا میل کنیم که گرچه قیمت ها بالا بود اما حال و هوای خوبی داشت.

روز آخر باید برای خرید یک وسیله برای کار همسرم به شمال شهر می رفتیم و چون راه دور بود اتاق را تخلیه کردیم و وسایل را به انبار هتل سپردیم اما گفتند تا شب که پرواز داریم می توانیم از تمام امکانات هتل به جز اتاق استفاده کنیم. یک ماشین گرفتیم و قرار شد ما را به محل کار ببرد، حدود یک ساعت و نیم در راه بودیم و خیلی راضی بودم که به این بهانه همه جای شهر را می توانیم ببینیم. تقریبا دو ساعتی کارمان طول کشید و وقتی به هتل بازگشتیم بعد از ظهر بود. درکنار استخر استراحت کردیم و عصر قبل از شام به قسمت اسپای هتل رفتیم برای تعویض لباس ها.

جالب اینجاست که امکانات کامل برای خانم ها و آقایان از جمله حمام و تمام وسایل بهداشتی و آرایشی و اتاق تعویض لباس و کیسه های مخصوص لباس های خیس مهیا بود. یک خدمه هم مسوول یاری کردن به هر مهمان بود تا حاضر گردد. بعد از شام تا حدود ساعت 11 بقیه عکس های هتل را هم گرفتیم و به سمت فرودگاه حرکت کردیم. پرواز ما نیمه شب بود و فرودگاه بمبئی بسیار بزرگ بود. اما وقتی برای دریافت کارت پرواز رفتیم باز دیدیم که تمام مسافران کارگر و مرد هستند. واقعا تجربه اول و آخر با هواپیمایی ایرعربیا شد.

صبح به شارجه رسیدیدم ما که 6 ساعت توقف داشتیم و در تمام فرودگاه حتی یک جایگاه خالی هم وجود نداشت، به لانژ رفتیم. میتوانستیم با پرداخت نفری 100 درهم معادل تقریبا 100 هزار تومان به مدت 3 ساعت از امکانات آنجا استفاده کنیم. امکان خوبی بود چون در بیرون و در کف فرودگاه پر بود از مسافران خسته که روی زمین خوابیده بودند. در لانژ غذای بوفه، چای، مبل های راحتی بزرگ، اتاق اینترنت و کامپیوتر، انواع نوشیدنی، اتاق سیگاری ها و دستشویی بود. تنها ایراد این بود که خیلی سرد بود و ما اصلا نتوانستیم استراحت کنیم. اگر خواستید به آنجا بروید حتما پتوی نازک با خود داشته باشید. حوالی ظهر بود که به شیراز رسیدیم و سفر پر ماجرا و پر بار ما تمام شد. کل هزینه سفر برای ما دو نفر با احتساب خرید و خوراک و تاکسی حدود 14 ملیون تومان شد که بیشتر از پیش بینی اولیه بود اما در نظر داشته باشید هر دو هتل انتخابی ما گرانترین هتل های بمبئی بودند و هزینه های جانبی زیادی هم اضافه شده بود.

چند نکته در خصوص بمبئی

-اگر زبان انگلیسی می دانید در شهر بمبئی به تور احتیاج ندارید. یک راننده بگیرید و تمام دیدنی های شهر را خودتان ببینید. معمولا ورودی هم ندارند یا خیلی ارزان است. -چند موزه و گالری هنری در بمبئی هست که ارزش دیدن دارند، که ما نرفتیم.

-یکی از جاذبه های دیدنی بمبئی به نام elephenta cave دور از شهر هست و باید با قایق بروید که حدود یک ساعتی فاصله دارد ، چون میمون زیاد دارد و میمونها آنجا از آدم ها نمی ترسند من ترجیح دادم نروم. ایستگاه این قایق ها درست جلو هتل تاج محل است.

-اگر فقط به قصد خرید به بمبئی می روید در هتل سنت رجیس اقامت کنید، هم بسیار شیک است هم در بالای مرکز خرید پالادیوم واقع شده و احتیاجی به هزینه تاکسی ندارید. ما هر دفعه به مرکز خرید رفتیم برای تاکسی هزینه رفت و برگشت 500 روپیه معادل 25 هزار تومان دادیم.

-ساحل های بمبئی بسیار آلوده هستند. هرگز برای شنا به ساحل نروید.

-برای خرید در بیرون مراکز خرید مثلا در خیابان کولابا بسیار چانه بزنید.

-برای گشت و گذار در بمبئی و دیدن تمام مکان های دیدنی دو تا سه روز وقت کافی است.

-از فروردین تا تیر هوا بسیار گرم و شرجی می باشد. از تیر تا مهر فصل بارانی یا مانسون است و از مهر تا اسفند بهترین هوا را در هند تجربه خواهید کرد.

در آخر چند عکس ببینید از دو طیف متضاد زندگی در بمبئی

امیدوارم از خواندن این سفرنامه طولانی خسته نشده باشید. سعی کردم تمام اتفاقات متفاوت سفر را با شما در میان بگذارم امیدوارم مفید بوده باشد.

نویسنده:ف.اطمینان

تمامی مطالب عنوان شده در سفرنامه ها نظر و برداشت شخصی نویسنده است و وب سایت خبرنگاران مسؤولیتی در قبال صحت اطلاعات سفرنامه ها بر عهده نمی گیرد.

منبع: لست سکند
انتشار: بروزرسانی: 6 آذر 1398 شناسه مطلب: 563

به "ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده ایم! (سفرنامه بمبئی)" امتیاز دهید

امتیاز دهید:

دیدگاه های مرتبط با "ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده ایم! (سفرنامه بمبئی)"

* نظرتان را در مورد این مقاله با ما درمیان بگذارید